رسالهٴ منطق دامبلتن را تلخيص كرد و يكي دو رساله در زمينهٴ مسائل طبيعي نوشت، كه هنوز مورد پژوهش قرار نگرفتهاند.
برجستهترين اعضاي گروه، مصلحان ديني و اجتماعي بودند، يعني جان ويكليف و ويليام لانگلند. ويكليف از باسوادترين متكلمان عصر خويش، پيشاهنگ يان هوس و تاحدي لوتر بود.
تندروي سياسي او با محافظهكاري (پيروي از اسكوت) در فلسفه تركيب شده بود. اين تركيب عجيب است، ولي اصلاً بيسابقه نيست. ويليام لانگلند بزرگترين منظومهٴ انگليسي ميانه را، پس از
افسانههاي كانتربري، نوشت. البته بايد بگوييم كه پيِرس ِ شخمزن يكي از برجستهترين كارهاي ادبي سدههاي ميانه است. تأليف آن نشانهٴ خوبي است از تغييرات انقلابي كه در آن هنگام روي ميداد؛ هرچند اين تغييرات آنچنان در عمق صورت ميگرفت، كه كمتر كسي قادر به ديدنشان بود و آن شجاعت و شور را براي تبليغاتشان داشت. البته رنجي كه مردم عادي ميكشيدند كاملاً مشهود و همهجاگير بود، ولي باسوادان كه قادر به نوشتن بودند غالباً يا چشمشان بهروي آنها بسته بود يا نسبت بدانها بيتفاوت بودند. اين رنجها از نظر آنان جزء لاينفكي از طبيعت بود. مگر نه اينكه رنجديدگان همگي در بهشت پاداشي را كه شايستهٴ آناند بهدست خواهند آورد؟1 ولي
پيِرس ِ شخمزن مسائل را طور ديگري ميديد و از گفتنشان بيمي نداشت. جان ويكليف كه با قدرت بيشتري سخن ميگفت، با پيرس همصدا شد و صداي آندو را باهم گروه روزافزوني از مردم شنيدند؛ نهتنها رنجديدگان، بلكه در عين حال زنان و مردان شريفي كه رنجهاي ديگران را هم چون رنج خويش احساس ميكردند. پيامهاي ويكليف و لانگلند را نخست لولاردها و بگاردها باز گفتند؛ سپس، بهآرامي از سوي ديگران تكرار شد؛ امروز هم همه آنها را در نيافتهاند: هنوز لازم است هرچند يك بار اين پيامها تكرار شود.
شكل ديگري از واكنش نسبت به زشتيهاي مادي و معنوي، واكنش عرفاني بود. كاري را كه ريچارد رول بدانخوبي آغاز كرده بود، والتر هيلتن در نردبان
كمال و موٴلف كلود بيخبر دنبال كردند. اينها و ساير نوشتهها بهترين نمونههاي نثر انگليسياند و عمق و اصالت فرهنگ انگليسي آن عصر را نشان ميدهند، فرهنگي كه در زير لايهاي سطحي از چشم بسياري نهفته بود و خام و بدوي تلقي ميشد. بسياري از انگليسيان خشن و بدوي، بيذوق و يا بيرحم بودند، ولي بهوسيلهٴ كساني همچون رول، هيلتن و كساني كه نامشان را نميدانيم ولي آثارشان جاوداني